سیدمحمدمهدی صدری‌

وب‌سایت شخصی

سیدمحمدمهدی صدری‌

وب‌سایت شخصی

سیدمحمدمهدی صدری‌

» هـویــت: سیدمحمدمهدی صدری‌شال
» ولــــادت: 12/مرداد/1362
» شهادت: پا رکابِ آقا انشاء الله
» شریعت: اسلام / شیعه‌ی اثناعشری

» مـلیـــت: ایران
» سکونت: تهران
» تحصیلات: اشتغال به تحصیل سطحِ سه
» سِـمَت: محصّل/مُدرس/محقق/مُبلّغ/مشاور

» دور گفـت: 09192959470
» پــُـســـت: SadriSmm [جیمیل]
» تلگرام چت: SmmSadri@

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

تسبیح اسرار آمیز دایی

چهارشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۳، ۰۴:۱۶ ب.ظ
دایی رضا به این مضمون گفت: "تسبیحم پاره شد! احتمالا سفره‌ی جهاد و شهادت داره جمع می‌شه!!" اتفاقا طولی نکشید که جنگ تموم شد. رزمنده‌ها به این تسبیح اعتقاد داشتن؛ تقریبا همه‌ی اونایی که با تسبیح دایی ذکر گفته بودن، شهید شدن!!
قریب به هشت سال قبل (سال چهارم طلبگی) رد دایی رضا رو از خیابون شهید دل‌آذر گرفتم؛ یکی از محله‌های قدیمی قــم. اون موقع بچه‌سال‌تر بودم و هنوز موی صورتم کامل نشده بود. به قول بچه‌ها مرد نشده بودم لابد! قدم‌زنان به خونه‌ی کلنگی‌ای رسیدم که ابتدای کوچه بود. درِ خونه رو که باز کرد دایی، خیلی گرم به آغوش کشید منو؛ انگار نه انگار که این اولین ملاقاتمونه!! وقتی فهمید سیدم و اسمم "محمد مهدیه" دیگه نام‌خانودگی‌مو جدی نگرفت و خیلی شیرین "سید مهدی" صدام می‌زد.
می‌گفت: سید مهدی جــان! همت بلند دار که مردان روزگار/از همت بلند به جایی رسیده اند. خیلی شعر می‌خوند دائی رضا. من نه قریحه‌ی شعری دارم و نه حافظه‌ی قوی؛ بنابراین خیلی یادم نمی‌یاد شعرای قشنگشو. توی دلم می‌گفتم دایی چن تا دیوان شعر رو قورت داده احیانا!
رزمنده‌ها دایی رضا رو بیشتر به شعرهایی می‌شناسن که شبْ هنگام، زمزمه می‌کرد و بچه‌ها یکی یکی آماده‌ی تهجد و شب‌زنده‌داری می‌شدن. اما وقتی از دایی در مورد جبهه می‌پرسی، متواضعانه می‌گه: "ما به یاد نداریم شب عملیات چطور بوده، ما تماشاگر بودیم!" بچه‌های شاهرود دایی رضا رو خوب می‌شناسن. رضا بسطامی، روحانی گردان سیدالشهدای تیپ قائم؛ رزمنده‌ها انقدر دوسش داشتن که "دایی"صدا می‌زدن اونو.
عموها و دایی‌های جبهه‌ها هم رنگ و بوی دیگه‌ای داشتن. اونا جوون‌ها رو با قرآن، نماز و تهجد سرگرم می‌کردن؛ نه با موسیقی، حرکات موزون، جلف‌بازی و نازک کردن صدا. خروجی آموزش‌گاه عموها و دائی‌های جبهه، امثال شهید همت‌ها بودند و خروجی خاله‌های روزافزونِ امروزینِ صداوسیما، یه مشت بچه‌ی پفکیِ غرغرو و سوسول.
اصلی‌ترین هدفم از دیدار با دایی رضا، "تسبیح" بود؛ دایی همونطور که چهار زانو نشسته بود، دونه‌های آبی رنگ تسبیح رو خیلی آروم با انگشت شصتش هل می‌داد؛ متقابلا چشمای من هم با اون دونه‌ها چپ و راست می‌رفتن. ابوالفضل که کنارم نشسته بود این‌ رفتار مکرر من‌رو خلاف ادب تشخیص داده بود احتمالا؛ لذا متبسمانه چشم و ابرو می‌انداخت. من‌هم با نگاه به صورت دایی برای لحظاتی مسیر نگاهم‌رو عوض می‌کردم.
چند باری که نگاه‌های معنادار ابوالفضل تکرار شد، دل به دریا زدم و مصمم شدم که بحث تسبیح رو پیش بکشم؛ اما باز هم نشد؛ انگار شعرهای دایی تمومی نداشت. با لهجه‌ی شیرین شاهرودی احتمالا می‌پرسید سید مهدی جـــان! کجائی هستی؟ اصلیتتون ما کدوم شهره؟ گفتم خلخال. گفت باید درس بخونی‌ها. بعد دوباره شروع کرد به خوندن شعر... .
هر چی زمان می‌گذشت، اضطرابم بیشتر می‌شد. دایی، جانباز بود و احتمالا شیمیائی؛ بخاطر همین خیلی نباید مزاحمش می‌شدیم. نمی‌دونم چی شد که یه دفعه دایی تسبیحش‌رو گرفت طرفم. گفت: مال تو باشه. چشام بزرگ شده بود!! ابوالفضل هم از نتیجه دادن شیطنتم بهت‌زده شده بود انگار. با کمال ناباوری سرم رو بلند کردم، به محاسن سپید دایی خیره شدم؛ و بعد چشماش. چقدر زیر عمامه‌ی سفید، نورانی شده بود چهره‌ی دایی! گویا از ابتدای دیدار، به این نکته دقت نداشتم. این‌چهره، هنوز بعد از سپری شدن هشت سال، توی ذهنم مونده. بعد از اون دیگه هیچ‌وقت دائی رو ندیدم. تسبیح هم بعد از چند روز ناپدید شد!!

--------------------------------------------
پ.ن1) قائل شدن به تأثیر استقلالی اشیاء، شرک است؛ چرا که "لامؤثر فی الوجود الا الله"؛ اما اگر از باب تأثیر طولی یا تفأل به این مسئله نگاه شود، نه شرک جلی است و نه خفی.
پ.ن2) زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده عشق تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند... و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ "سید مرتضی آوینی"

  • سیدمحمدمهدی صدری‌شال

نظرات  (۲)

دایی چه عشق بازی داشت با خدا؟
خوش به حالش.
حال آدمهای اینچنین با حال خیلی خوشه.
کاش یک لحظه اون حال و عشقش رو منم درک میکردم.
خوبه که در روزمرگی های زندگیمون،آدمهایی رو از جنس خودمون ببینیم که از جنس خودمون نیستن.

پاسخ:
علمای زیادی رو دیدم از ابتدای طلبگی
شاید خیلیاشون از لحاظ علمی خیییلی بالاتر از دائی بودن
اما صفای باطن دائی بسیار دوست داشتنی بود برام

ای خدایی که به من نزدیکی

خبر از دلهره هایم داری؟؟

خبر از لرزش آرام صدایم داری؟؟

ای خدایی که پر از احساسی

 چینی روح مرا بند بزن 

تو که در عرش بلند

تکیه بر تخت حکومتت داری 

تو که دنیا همه از پشت نگاهت پیداست 

تو که ذوق و هنرت را به سرم می باری 

و مرا با همه رنجش جان می خواهی 

چینی روح مرا بند بزن...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی